مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
356
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ناگزير است تا اينكه اميدش بريده شود . دختر ملك گفت : تو خود برو و كتاب نبرده ، او را نوميد كن . جواب داد : در نوميد شدن او كتابى از تو بايد . آنگاه دختر ملك ، دوات و كاغذ خواسته ، اين ابيات بنوشت : حقا كه نيابى از لبم كام * ضايع چه كنى در اين غم ايام ترك سر خويش بايدت كرد * گر در ره ما همىنهى گام كامى ز وصال ما نبينى * زين كام طمع ببر بناكام چون كتاب بانجام رسانيد ، او را بخشم از دست بينداخت . عجوز ، او را گرفته ، بسوى ملكزاده روان شد . ملكزاده كتاب از عجوز گرفته ، بخواند . دانست كه لابههاى او در وى نگرفته ، او را دل به حالت ملكزاده نسوخته و جز خشم ، چيزى زياد نگشته . چنان بخاطرش رسيد كه كتابى به دو نوشته ، او را دعا گويد . آنگاه اين ابيات بنوشت : اى رشك پرى و غيرت حور * از روى تو باد چشم بد دور اى لعبت مهوش دل آرام * يا رب كه خجسته بادت ايام يا رب كه سعادتت قرين باد * دايم دل دشمنت حزين باد نزديك تو اى مه دلافروز * اين نامه نوشتم از سر سوز شرح غم خويش با تو گفتم * حال دل ريش با تو گفتم پس كتاب فروپيچيده ، بعجوز داد و پانصد دينار زر نيز او را عطا كرد . عجوز گرفته ، برفت و ورقه به دختر ملك بداد . چون دختر ملك ، ورقه بخواند و مضمون بدانست ، ورقه از دست بينداخت و بعجوز گفت : اى پليدك ، سبب همهء اينها تو بودهاى كه از راه كيد و مكر ، ورقهها به من نويساندى تا اينكه در ميان من و او مكاتبات و حكايات گذشت . و در هر ورقه ميگفتى كه من شر او را از تو دور كنم و او را نوميد گردانم و اين سخنان نمىگفتمى مگر اينكه كتابى به او بنويسم و در ميان ما چندان آمد و شد كردى كه ناموس من ببردى . پس از آن دختر ملك